رها کردیم
تاب های کودکی را
تا رها
تاب آوریم
زندگی را
و عشق را
با همه ی پیچ و تاب اش.
باد از میان مان گذشت.
من بر کویر باریدم
شن شدم
تو بر دریا
دریا!
کاش می گذاشتم بروی
آن وقت لا اقل
دلم شور آمدنت را می زد!
دفتر نقاشی
بر تو یی که سبز می آمدی
و
خورشیدی که سرخ می رفت
و
کوهی که خاکستری بر جا بود
زمخت آبی خطی کشید معلّم نقاشی و نوشت:
صد آفرین
.
.
.
.اشکی به چشم
اشکی به دفتر
خیره بر زخمی که بر چشمت کشید امضا
مانده بودم مات!
به دوباره دیدن ات فکر می کنم
گل از گل ام می شکفد!
پژمرده می شوم.
خواستم چیزی بگویم
جهان به احترام تو بر خاست!
سکوت کردم.
بین خودمان بماند
همین ام شب
ماه را در دستان اش می گذارم و ....
یاد ام تو را فراموش !
تمام پاييز بر سرم ريخت
چه بزرگی
ای برگ زرد !
کدام ابر
درکجای آسمان گیر کرده است
که به همه چیز شبیه ایم
جز پاییز !
می پرم از خواب
بالش ام خیس و
بستر ام خالی
عکس تو در قاب!
